|
یعقوب(ع) با خیانت و نیرنگ ؛برکت را از برادرش می دزدد
در هيچ ملتي انسانهاي نيرنگ باز و خیانت کار جایگاه رفیعی ندارد و کسی که به نیرنگ موقعیتی را بدست می آورد به دنبال ارضای نفس طمّاع خود است و فرصتی برای به فکر دیگران بودن را نخواهد داشت چگونه کسی با نیرنگ و خیانت بتواند ميراث بر پيامبر بزرگي چون اسحاق شود ؟ اما كتاب مقدس چنين نسبتی را کتاب مقدس به پیامبر الهی داده است:
در كتاب مقدس داستاني را نقل ميكند كه چون اسحاق پير و زمينگير شده بود به پسر بزگش عيسو گفت برو بره اي براي من ذبح كن و بپز و بياور تا تو. را بركت دهم ولي همسر اسحاق اين را شنيد و چون پسر كوچكترش يعقوب را بيشتر دوست ميداشت نقشه اي ميكشد كه بركت از آن يعقوب شود نه عيسو چون عيسو براي تهيه شكار بيرون ميرود رفقه يعقوب را ميخواند و به وي ميگويد:
: “اینك پدر تو را شنیدم كه برادرت عیسو را خطاب كرده میگفت: 7 “ برای من شكاری آورده خورشی بساز تا آن را بخورم و قبل از مردنم تو را در حضور یَهُوَه بركت دهم.” 8 پس ای پسر من الآن سخن مرا بشنو در آنچه من به تو امر میكنم 9 بسوی گله بشتاب و دو بزغالة خوب از بزها نزد من بیاور تا از آنها غذایی برای پدرت بطوری كه دوست میدارد بسازم. 10 و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش بركت دهد.” 11 یعقوب به مادر خود رفقه گفت: “اینك برادرم عیسو مردی مویدار است و من مردی بی موی هستم 12 شاید كه پدرم مرا لمس نماید و در نظرش مثل مسخره ای بشوم و لعنت به عوض بركت بر خود آورم.” 13 مادرش به وی گفت: “ای پسر من لعنت تو بر من باد! فقط سخن مرا بشنو و رفته آنرا برای من بگیر.” 14 پس رفت و گرفته نزد مادر خود آورد. و مادرش خورشی ساخت بطوری كه پدرش دوست میداشت. 15 و رفقه جامة فاخر پسر بزرگ خود عیسو را كه نزد او در خانه بود گرفته به پسر كهتر خود یعقوب پوشانید 16 و پوست بزغاله ها را بر دستها و نرمة گردن او بست. 17 و خورش و نانی كه ساخته بود به دست پسر خود یعقوب سپرد.
و يعقوب طبق نقشه مادرش چون غذا طبخ ميكند و نزد پدر مي آورد و به پدر ميگويد من عيسو هستم به ادامه داستان از روي خود كتاب مقدس دقت كنيد :
18 پس نزد پدر خود آمده گفت: “ای پدر من!” گفت: “لبیك تو كیستی ای پسر من؟” 19 یعقوب به پدر خود گفت: “من نخستزادة تو عیسو هستم. آنچه به من فرمودی كردم الآن برخیز بنشین و از شكار من بخور تا جانت مرا بركت دهد.” 20 اسحاق به پسر خود گفت: “ای پسر من! چگونه بدین زودی یافتی؟” گفت: “یَهُوَه خدای تو به من رسانید.” 21 اسحاق به یعقوب گفت: “ای پسر من نزدیك بیا تا تو را لمس كنم كه آیا تو پسر من عیسو هستی یا نه.” 22 پس یعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد و او را لمس كرده گفت: “آواز آواز یعقوب است لیكن دستها دستهای عیسوست.” 23 و او را نشناخت زیرا كه دستهایش مثل دستهای برادرش عیسو موی دار بود. پس او را بركت داد. 24 و گفت: “آیا تو همان پسر من عیسو هستی؟” گفت: “من هستم.” 25 پس گفت: “نزدیك بیاور تا از شكار پسر خود بخورم و جانم تو را بركت دهد.” پس نزد وی آورد و بخورد و شراب برایش آورد و نوشید. 26 و پدرشاسحاق به وی گفت: “ای پسر من نزدیك بیا و مرا ببوس.” 27 پس نزدیك آمده او را بوسید و رایحة لباس او را بوییده او را بركت داد و گفت: “همانا رایحة پسر من مانند رایحة صحرایی است كه یَهُوَه آن را بركت داده باشد. 28 پس خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهی زمین و از فراوانی غله و شیره عطا فرماید. 29 قومها تو را بندگی نمایند و طوایف تو را تعظیم كنند بر برادران خود آقا شوی و پسران مادرت تو را تعظیم نمایند. ملعون باد هر كه تو را لعنت كند و هر كه تو را مبارك خواند مبارك باد.”
و چون اسحاق بركت الهي خود را اشتباها به يعقوب ميدهد و وي از نزد پدر بيرون مي ايد عيسو از راه ميرسد :
30 و واقع شد چون اسحاق از بركت دادن به یعقوب فارغ شد به مجرد بیرون رفتنِ یعقوب از حضور پدر خود اسحاق كه برادرش عیسو از شكار باز آمد. 31 و او نیز خورشی ساخت و نزد پدر خود آورده به پدر خود گفت: “پدر من برخیزد و از شكار پسر خود بخورد تا جانت مرا بركت دهد.” 32 پدرش اسحاق به وی گفت: “تو كیستی؟” گفت: “من پسر نخستین تو عیسو هستم.” 33 آنگاه لرزه ای شدید بر اسحاق مستولی شده گفت: “پس آن كه بود كه نخجیری صید كرده برایم آورد و قبل از آمدن تو از همه خوردم و او را بركت دادم و فی الواقع او مبارك خواهد بود؟” 34 عیسو چون سخنان پدر خود را شنید نعره ای عظیم و بینهایت تلخ برآورده به پدر خود گفت: “ای پدرم به من به من نیز بركت بده!” 35 گفت: “برادرت به حیله آمد و بركت تو را گرفت.” 36 گفت: “نام او را یعقوب بخوبی نهادند زیرا كه دو مرتبه مرا از پا در آورد. اول نخستزادگی مرا گرفت و اكنون بركت مرا گرفته است.” پس گفت: “آیا برای من نیز بركتی نگاه نداشتی؟” 37 اسحاق در جواب عیسو گفت: “اینك او را بر تو آقا ساختم و همة برادرانش را غلامان او گردانیدم و غله و شیره را رزق او دادم. پس الآن ای پسر من برای تو چه كنم؟” 38 عیسو به پدر خود گفت: “ای پدر من آیا همین یك بركت را داشتی؟ به من به من نیز ای پدرم بركت بده!” و عیسو به آواز بلند بگریست. 39 پدرش اسحاق در جواب او گفت: “اینك مسكن تو (دور) از فربهی زمین و از شبنم آسمان از بالا خواهد بود. 40 و به شمشیرت خواهی زیست و برادر خود را بندگی خواهی كرد و واقع خواهد شد كه چون سر باز زدی یوغ او را از گردن خود خواهی انداخت.” (تورات، سفر پیدایش : فصل 27 / آیه 1 ـ 40)
وقتي به اين داستان دقت ميكنيم ميبينيم كه يعقوب اينگونه بركت الهي گونه با نيرنگ و فريب از پدرش ميدزدد و بركتي كه سهم برادرش بوده را نصيب ميشود به گونه اي كه ديگر پدر نميتواند مقداري از اين بركت را به عيسو بدهد |